تبليغاتX
http://fati.blogfa.com
حرف دل
سلام به همه ایرانی های بیکار خدا رو شکر تابستون تموم شد

فقط یه درخواست یه لطفی کنین و اینقد سوسک نباشین به خدا ضرر داره ضرر بزرگ می فهمین کنکور هم قبول نشدین عیب نداره یک سال از بیکاری عقب افتادین 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 19:31  توسط fati  | 

در میان غوغای زندگی ندایی از عمق فطرتم مرا بی امان ندا میداد که : مشنو!

به هیچ اوازی گوش مده.

از میان بی شمار رنگهای فریب این دنیا چشم به هیچ رنگی جز آبی پاک آسمان ندوختم

و شرق و غرب عالم را گشتم و بر سر  رهگذر همه تاریخ ها ایستادم و همه مذهب ها¸

همه مکتب ها¸همه قهرمانان ¸  اندیشمندان¸  پیشوایان و جهان  هر چه داشتو زمان

 هر چه ساخت و تاریخ هر چه بافت همه را دیدم و سنجیدم و شناختم و تمام کردم و

 رد شدم و دستهایم خالی ...دامانم خالی و.... همچنان آواره چون باد در صحرا

 

 

 

قلب من از خاک است

 

پس خاک شود روزی

 

این خط من از دفتر هم پاک شود روزی

 

هر کس که مرا خواهد

 

این خط مرا خواند شاید که کند یادم

 

افسرده شود روزی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:57  توسط fati  | 

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم

نبشتنش بهتر است از نا نبشتش

ای دوست نه هر چه درست و صواب بود روا بود که بگویند ....ونباید که در بحری افکنم خود را که

ساحلش بدید نبود و چیزها نویسم بی خود که چون به خود آیم بر آن پشیمان باشو و رنجور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:14  توسط fati  | 

گریه هایم

خنده هایم

غلتیدنم در این خارزار زندگی

برای این بود که بگویم  .................

                         برای اینکه...................

                                   نمی دانم این همه تلاش این همه خود خوری برای چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:44  توسط fati  | 

سلام کردم به

               گلها

                        به جوانه

                                  به راه سبز آسمان

جواب داد سایه  جواب داد مرگ جواب داد برهوت خالی از لطافت 

من به طرفش رفتم زندگی را خواستم  اما او هم دیگر مرا نمی خواهد خب به درک اصلا مهم نیست مگر این چندسال رو چه جوری سر کردم .... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:39  توسط fati  | 

و خدا را دید.....

در پشت خاربیابان

در نور چشمان مرد نابینا

در صدای بم زن داغدار

خدا را وقتی دید که امیدش داشت می رفت

خدا آمده بود  و او را می دید

خدا را در دل سنگ خودش می دید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 7:43  توسط fati  | 

تنهایی در اوج شلوغی در پیاده رویی به بزرگی تمام دلهای صادق همه مردم بر عکس تو راه می رن همه بهت تنه میزنن ولبخند می زنن لبخندی که از هزارتا فحش بدتره آدمی که زمانی دوستش داشتی .....اونم مثل بقیه برعکس تو راه میره مجبوری براش سر تکون بدی مجبوری خودت رو خوشحال نشون بدی چرا نمی تونی همون چیزی باشی که خودت دلت می خواد کاش دیوونه بودم کاش خدا عقل به آدم نداده بود اونم این عقل ناقصو دلش می خواد بمیره اما مشکل اینه که جسمش از روحش قویتره مجبوره که باشه مثلا زندگی کنه اما روحش دیگه طاقت نداره ای کاش به یه چیزی راضی می شد خدایا چه جوری می شه تحمل کرد وای از این پوچی
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:38  توسط fati  | 

بیزارم از این مردمان  زوال پرست

از این نا مردمان نادان زور پسند

از این حیوانهای کرخت بی احساس

از این مردگان نفس کش بی وجدان

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:0  توسط fati  | 

 

گفته بود که می آید پس از اولین باران بهار ... در این خشکسالی چشم به آسمان دوخته  شاید او را

همراه اولین پیک باران به همراه اولین قطرات آب از آسمان آبی ببیند دیشب آسمان دلش بارید خیلی

 بارید آنقدر که اعماق وجودش را آب فرا گرفت وجدانش خفه شد انسان دوستیش خفه شد صداقتش

خفه شد و ....و ایمانش خفه شد

کسی به او نگفته  بود که در این شوره زار زندگی وفایی نیست وفاداری نیست

و

در باران رقصید

خندید

مست شد

در آغوش مردی خزید 

دختری را کشت

بی وفایی کرد( در حق کسی که گفته بود دوستش دارد)

و.................. دیگر به خدایش فکر نکرد

رسم دنیا!!!!!!!!!!!!!!                                                              

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 16:21  توسط fati  | 

و شکست آنچه نباید می بود

و مرد آنکه نباید می زیست

و رفت همراه باد آنکه نباید عاشق او می شدی

و غمگین کرد دل عاشق مرا

کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:57  توسط fati  |